«لغت نامه دهخدا»
[پُ تَ / تِ] (اِ مرکب) نوعی از شراب باشد که جهت ضعف معده و کبد و باه و درد پشت و مفاصل و فالج و لغوه و کسر ریاح و ادرار بول سود دارد و طریق ساختنش اینست که شیرهء انگور مثقالی و گوشت برهء فربه در دیگ کنند و دیگر ادویهء نیم کوفته در کیسه بریزند و در آن دیگ اندازند و بجوشانند تا مُهرّا شود. (جهانگیری) : منم که طبع در ایام من قبول کند قدید دنبه و سیکی پخته جوش گران. عمید لوبکی. نه آن مستی که عقلت نیست گردد ز صاف پخته جوش جام هستی. (از جهانگیری). پخته خشت. [پُ تَ / تِ خِ] (اِ مرکب)آجر. خشت پخته : یکی خانه ای کرد از پخته خشت به صاروج کرده بسان بهشت.فردوسی. پخته خوار. [پُ تَ / تِ خوا / خا] (نف مرکب) مفت خوار. اَنگل. گدا. مردم آرام طلب و گرانجان : نیم شب فی امانٍ من لباس الظلام بر آن حدود گذشتم و پخته خواری چند که هم از این نمد کلاه کرده بودند و هم بر این راه چاه کنده از این دقیقه غافل گشتند و خویش را بخامی طمع در دام وزیر افکندند. (زیدری). اگر دست همت بداری ز کار گداپیشه خوانندت و پخته خوار.سعدی. || داماد.