پنبه شدن

«لغت نامه دهخدا»

[پَمْ بَ / بِ شُ دَ] (مص مرکب) نرم و سفید شدن. || گریختن. || متفرق و پریشان گردیدن. (برهان قاطع):
پنبه کنم لشکرشان را چنان
کز تنشان پنبه شود استخوان.
امیرخسرو (از آنندراج).
|| از کسی بیموجب بریدن. (برهان قاطع). به هرزه بریدن. (فرهنگ خطی). نرم شدن. (فرهنگ خطی). نرم و هموار شدن. (فرهنگ رشیدی). || بیهوده شدن. باطل و بی سود ماندن کار و سخنهای پیش: هرچه رشتیم پنبه شد.
اینستاگرام جدول آنلاین
کانال تلگرام جدول آنلاین

موارد بیشتر