پوست درهم دریدن

«لغت نامه دهخدا»

[دَ هَ دَ دَ] (مص مرکب) کنایه از طعن زدن و نکوهش کردن و غیبت کردن و عیب گرفتن:
خلق را پوست چه در هم درم از بیمغزی
هیچ کاری به ازین نیست که در خویش افتیم.
ظهوری (از آنندراج).
رجوع به درپوستین یا به پوستین افتادن شود.
ط پوست دریدن.
[دَ دَ] (مص مرکب)پاره کردن پوست. چرم دریدن:
خدادوست را گر بدرند پوست
نخواهد شدن دشمن دوست دوست.سعدی.
بتا جور دشمن بدردش پوست
رفیقی که بر خود بیازرد دوست.سعدی.
عیب پیراهن دریدن میکنندم دوستان
بی وفا یارم که پیراهن همیدرم نه پوست.
سعدی.
دشمن که نمیخواست چنین کوس بشارت
همچون دهلش پوست بچوگان بدریدیم.
سعدی.
سر نتوانم که برآرم چو چنگ
ور چو دفم پوست بدرد قفا.سعدی.
ط ||پوست دریدن کسی را؛ سخت بد او گفتن. غیبت او کردن:
غنی را بغیبت بدرند پوست
که فرعون اگر هست در عالم اوست.سعدی.
جهاندیده را هم بدرند پوست
که سرگشتهء بخت برگشته اوست.سعدی.
ط پوست دیگر پوشیدن.
[تِ گَ دَ](مص مرکب) کنایه است از تغییر روش دادن. رفتار دیگر کردن: احمد حسن شمایان را نیک می شناسد، باید تا پوست دیگر پوشید و هر کس شغل خویش کند. (تاریخ بیهقی ). احمد حسن شمایان را نیک شناسد، بر آنجمله که تا اکنون بوده است فرانستاند، باید تا پوست دیگر پوشید. (تاریخ بیهقی ص154).
ط پوسترتال.
[تِ] (اِخ)(1) خطهء کوچکی در قطعهء تیرول از اطریش. مرکز آن قصبهء بردنکن است و بصورت سنجاقی اداره شود، دارای 140 هزارگز درازا و 40 هزارگز پهنا و 100000 تن سکنه. سلسلهء جبال اتیک از کوههای آلپ از وسط این خطه گذرد. (قاموس الاعلام ترکی).
(1) - Pusterthal.
اینستاگرام جدول آنلاین
کانال تلگرام جدول آنلاین

موارد بیشتر