پوست کرده

«لغت نامه دهخدا»

[کَ دَ / دِ] (ن مف مرکب)پوست کنده. پوست بازکرده. پوست بازگرفته. از پوست برآورده: در حال مرغی از هوا درآمد پیازی پوست کرده در تابه انداخت. (تذکره الاولیاء عطار). ط ||پشت کرده. جلد کرده. مُجلد.
اینستاگرام جدول آنلاین
کانال تلگرام جدول آنلاین

موارد بیشتر