«لغت نامه دهخدا»
[بِ زَ / زُ] (ص مرکب)صاحب برهان میگوید: کنایه از بدگو و عیب جوینده باشد. لکن در قطعهء ذیل ظاهراً بمعنی مسلوخ و پوست کنده و بی پوست و بی آلت دفاع است: زیر قدمم همیشه گوئی کز زلزله خاک بی درنگ است با من که زمین ثابتی نیست زینست که آسمان بجنگ است من روبه پوستین بگازر زین گرسنه شرزه شیر چنگ است.انوری. ط پوستین به گازر دادن. [بِ زَ / زُ دَ](مص مرکب) صاحب برهان گوید کنایه از بدگوئی و عیب جوئیست. لکن در بیت های ذیل معزی و انوری چنین مینماید که بمعنی کار بغیر اهل آن گذاردن است: کی شود غرّه بگفتار مخالف چون توئی مرد دانا کی دهد هرگز بگازر پوستین. معزی. بسلیمان نگر که از سر داد پوستین اَمل بگازر داد.سنائی. گرت باید که سست گردد زه اولا پوستین بگازر ده.سنائی. معشوقه دل ببرد و همی قصد دین کند با آشنا و دوست کسی این چنین کند... دل پوستین بگازر غم داد و طرفه آنک روز و شبم هنوز همی پوستین کند.انوری. رجوع بکتاب امثال و حکم شود. ط پوستین به گازر داشتن. [بِ زَ / زُ تَ] (مص مرکب) کار بغیر اهل آن واگذار شده بودن: از غم صدف دو دیده پر دارم وز حادثه پوستین بگازر دارم.انوری. ط پوستین به گازرده. [بِ زَ / زُ دِهْ] (نف مرکب) کنایه است از آنکه کار را بغیر اهل سپارد، شاید جمله ای است برای تحقیر و استخفاف: تا چند که پوستین بگازر ده خرم دل آنکه پوستین دارد.انوری. ط پوستین به گازر فرستادن. [بِ زَ / زُ فِ رِ دَ] (مص مرکب) پوستین به گازر دادن: پوستین را به اولین منزل بفرستاد سوی گازر دل.سنائی. ط پوستین به لای اندر مالیدن. [بِ اَ دَ دَ] (مص مرکب) چون متظلمان و مظلومان جامه گل آلوده کرده بشکایت بردن: دادخواهی، ور بخواهند از تو داد پس به لای اندر بمالی پوستین.ناصرخسرو. ط پوستین بید. (اِ مرکب) بید پوستین. پت. بید. دیوجامه. کرم فرش(1). (1) - Tinea tapezella. Teigne des fourrures.