«لغت نامه دهخدا»
[شَ] (اِ) مطلق پوشیدنی که دستار را شاید. پوشش. پوشیدنی. لباس. جامه: و پوشنی ستر زنده و مرده است. نظام قاری (دیوان البسه ص108). ط ||ظاهراً پارچه و جامهء تنک و نازک است: میزند بادت از آنرو که چو رخت گرما پوشنی را ز بر خویش جدا میداری. نظام قاری (دیوان البسه ص131). ط پوشی. (اِ) جامه ای که از آن عمامه و شال کمر میکرده اند: قاری، مصنفات تو بر پوشی و برک هر جا رفوگران هنرور نوشته اند. نظام قاری (دیوان البسه). دارم بسی ز ریشهء پوشی خیالها یابم ز عقد طرهء دستار حالها. نظام قاری (دیوان البسه). این سرکشی که در سر پوشی مصری است کی دست کوتهم بمیانش کمر شود. نظام قاری (دیوان البسه). نشان پوشی و نقش علم نخواهد ماند نماند بندقی و ریشه هم نخواهد ماند. نظام قاری (دیوان البسه). میان شدّه و معجر خصومتی افتاد چنانکه پوشی و دستار را مقالات است. نظام قاری (دیوان البسه). تا چند کنی پوش ز پوشی کسان از جامهء عاریت نشاید برخورد. نظام قاری (دیوان البسه). بخشد کهن آنکش نوپوشی ثمین باشد یک نکته از این دفتر گفتیم و همین باشد. نظام قاری (دیوان البسه). بس که بر کوه و کمر سر زده پوشی میان هیچ واقف نشد از معنی پشمین شلوار. نظام قاری (دیوان البسه). ط پوشیدگی. [دَ / دِ] (حامص) حالت و چگونگی پوشیده. مستوری. مستور بودن. ستر. خفاء. استتار. خفیه. (دهار). احتجاب. کسوف. غماء. (دهار). خافیه. (منتهی الارب): سه دیگر که بالا و رویش بود بپوشیدگی نیز خویش بود.فردوسی. ط ||ابهام. التباس. قذحمه. و فی المثل صرحت بقذحمه، ای وضحت القصه بعدالتباس. (منتهی الارب). تشابه، شبهه؛ پوشیدگی کار و مانند آن. (منتهی الارب). غشاوه؛ پوشیدگی چشم. اشکال؛ پوشیده شدن امر. (منتهی الارب). اشکال؛ پوشیدگی ببردن و هذا من باب السلب والایجاب. (تاج المصادر بیهقی). عفاء؛ پوشیدگی و ناپدیدگی. (منتهی الارب).