«لغت نامه دهخدا»
(ص مرکب، اِ مرکب) ریزه ریزه و پاره پاره و ذره ذره. (برهان) (آنندراج) (انجمن آرا). ذره ذره کردن و ریزریز ساختن. (شرفنامهء منیری). پاره پاره شده مثل تارهای مو و ابریشم. (فرهنگ نظام) : بنگرید اکنون بنات النعش وار از دست مرگ نیزه هاشان شاخ شاخ و تیرهاشان تارتار(1). سنایی. او مست بود و دست بریشم دراز کرد برکند تای تای و پراکند تارتار.سوزنی. شد ز سر زلف او صبح معنبرنسیم کرد مه روی او طرهء شب تارتار.خاقانی. (1) - ن ل: تیرهاشان شاخ شاخ و نیزه هاشان تارتار.