تارتار

«لغت نامه دهخدا»

(ص مرکب، اِ مرکب) ریزه ریزه و پاره پاره و ذره ذره. (برهان) (آنندراج) (انجمن آرا). ذره ذره کردن و ریزریز ساختن. (شرفنامهء منیری). پاره پاره شده مثل تارهای مو و ابریشم. (فرهنگ نظام) :
بنگرید اکنون بنات النعش وار از دست مرگ
نیزه هاشان شاخ شاخ و تیرهاشان تارتار(1).
سنایی.
او مست بود و دست بریشم دراز کرد
برکند تای تای و پراکند تارتار.سوزنی.
شد ز سر زلف او صبح معنبرنسیم
کرد مه روی او طرهء شب تارتار.خاقانی.
(1) - ن ل: تیرهاشان شاخ شاخ و نیزه هاشان تارتار.
اینستاگرام جدول آنلاین
کانال تلگرام جدول آنلاین

موارد بیشتر