ترازو کردن

«لغت نامه دهخدا»

[تَ کَ دَ] (مص مرکب)ترازو ساختن. ترازو درست کردن :
بس طفل کآرزوی ترازوی زر کند
نارنج از آن خَرَد که ترازو کند ز پوست.
خاقانی.
گرچه ز نارنج پوست طفل ترازو کند
لیک نسنجد بدان زیرک زرّ عیار.خاقانی.
صاحب آنندراج در ذیل «ترازو کردن تیر» آرد: متعدی ترازو شدن تیر :
در همان گرمی کشد بر سیخ تا نخجیر را
ناوکش را شصت صاف او، ترازو کرده است.
معز فطرت (از آنندراج).
رجوع به ترازو شدن شود. || در تداول عامه، وزن کردن. سختن و سنجیدن.
- دل را ترازو کردن؛ کنایه از قضاوت صحیح کردن و درست اندیشیدن :
بیائیم و دل را ترازو کنیم
بسنجیم و نیرو ببازو کنیم.فردوسی.
اینستاگرام جدول آنلاین
کانال تلگرام جدول آنلاین

موارد بیشتر