«لغت نامه دهخدا»
[هَ شَ / شِ] (ص مرکب)هم جنس و همسایه. (برهان) : بپرسیدش از دوستان کهن که بودند هم گوشه و هم سخن.فردوسی. گاهی به نشیبی شده همگوشهء ماهی گاهی به فرازی شده برتر ز دوپیکر. ناصرخسرو. مگر نه مقرند دیوانْت یکسر که تو خر نه همگوشهء بومعینی.ناصرخسرو. جز عرصهء بزم گهرآگین تو گردون همگوشه کجا یافت ره کاهکشان را؟انوری.