«لغت نامه دهخدا»
[اَ] (نف مرکب) اشک ریز. گریان. اشکباران. اشک افشان : من بچشم خویش دیدم کعبه را کز زخم سنگ اشکبار از دست مشتی نابسامان آمده. خاقانی. عمر تو گم شد بخنده ترک بخنده(1) سود تو از چشم اشکبار چه خیزد.خاقانی. دام و دد دشت را بسویش با من همه اشکبار بینند.نظامی. چو از چشم گریندهء اشکبار بر آن خوابگه کرد لختی نثار.نظامی. چون چنین دیدند ترسایانْش زار میشدند اندر غم او اشکبار.مولوی. میگریم و مرادم از این سیل اشکبار تخم محبتی است که در دل بکارمت.حافظ. بحیرتم چو در ابر سفید باران نیست چه دجله هاست که در چشم اشکبار من است. کلیم. || (اِمص مرکب) و صاحب آنندراج آرد: اشک ریختن. طغرا گفته : تنش کرده از دولت اشکبار مقامات پروانه را استوار. یعنی به دولت اشک ریختن و امر بدین معنی. (1) - دیوان چ سجادی ص 772. در پاورقی آمده است: «این مصراع تصحیف شده است».