اشواء

«لغت نامه دهخدا»

[اِشْ] (ع مص) دادن گوشت به کسان تا بریان سازند. || اشواء قوم را؛ بریان خورانیدن آنان را. (منتهی الارب). اطعام قوم بگوشت بریان. (از المنجد). || اشواء قمح؛ وقت مالیدن رسیدن گندم و صالح بریان کردن شدن آن. (منتهی الارب). اشواء زرع؛ رسیدن کشت (چنانکه مثلاً دانهء گندم از پوست بوسیلهء مالیدن با دست جدا شود) و برای بریان کردن شایسته گردیدن. (از المنجد). || ما اعیاه و ما اشواه؛ از اتباع است و کذا ما اعیاه و ما اشیاه؛ یعنی چه عاجز است این. (منتهی الارب). || اشواء سَعَف(1)؛ زرد شدن شاخ خرمابن بعلت خشک شدن. و منه: ما اعیاه و ما اشواه؛ یعنی چقدر ضعیف است. (از المنجد)(2). زرد شدن شاخ خرمابن. (منتهی الارب). || اشواء مرد؛ بقیه ای باقی گذاشتن از عشاء خود. (از المنجد). باقی گذاشتن، یقال: تعشی فلان فأشوی من عشاءه؛ ای بقی منه بقیه. (منتهی الارب). || اشواء مرد؛ کسب کردن مال پست. (از المنجد). || اشواء مرد را؛ اصابت کردن به شوای(3) وی نه کشتنگاه او. (از المنجد). به شوی رسیدن چیزی، یقال: رماه فأشواه؛ اذا اصاب شواه. || ستور ریزه گرفتن. (منتهی الارب). || اشواء سهم؛ به هدف نخوردن تیر. (از المنجد).
(1) - شاخهء نخل تهی از برگ.
(2) - در منتهی الارب شاهد بصورت معنی مستقلی آمده است.
(3) - شَوی؛ دو دست و دو پا و اعضایی که مقتل یا کشتنگاه نباشند.
اینستاگرام جدول آنلاین
کانال تلگرام جدول آنلاین

موارد بیشتر