«لغت نامه دهخدا»
[اَ خوَرْ / خُرْ دَ](مص مرکب) حسرت خوردن. شکایت کردن. (ناظم الاطباء) : نی همین دانا ز اوضاع جهان افسوس خورد هرکه شد بر خوان هستی میهمان افسوس خورد. اثر شیرازی (از ارمغان آصفی). || بازی کردن. خود را سرگرم کردن. || تمسخر کردن. دست انداختن. حقیر شمردن. (ناظم الاطباء).