«لغت نامه دهخدا»
[اَ فَ تَ] (مص) بمعنی الفاختن. (فرهنگ جهانگیری) (شرفنامهء منیری) (فرهنگ رشیدی) (انجمن آرا) (برهان قاطع) (آنندراج) (فرهنگ میرزا ابراهیم). اندوختن. (از فرهنگ اسدی). در نسخه ای از فرهنگ اسدی ذیل الفخت آمده: الفخت چنان بود که گویی بیندوخت و گرد آورد - انتهی. کسب کردن. گرد کردن. الفغدن. الفیدن. الفنجیدن. فعل ماضی آن الفخت و بیلفخت و بلفخت بمعنی بیندوخت. (از فرهنگ اسدی) (از فرهنگ رشیدی) (از هفت قلزم) : با خردومند(1) بیوفا بود این بخت خویشتن خویش را بکوش تو یک لخت بخور و بده که پر پشیمان نبود هرکه بخورد و بداد از آنک بیلفخت(2). رودکی (از فرهنگ اسدی). اگر قارون شوی ز الفختن مال شوی در زیر پای خاک پامال. ابوشکور (از انجمن آرا). آنکه مرادش درم الفختن است پیشهء او سوختن و سختن است(3). امیرخسرو (از جهانگیری). بجز وی کیست کاندر پادشاهی بعدل و داد نام نیک الفخت.شمس فخری. (1) - ن ل: خردمند. (2) - ن ل: رو بخور و هم بده ورنه پشیمان شوی هرکه نخورد و نداد هیچ نیلفخت. (فرهنگ اسدی نخجوانی). ن ل: خود خور و خود ده که پر نبود پشیمان هرکه بخورد و بداد از آنک بیلفخت. ن ل: می خور و می ده کجا نبود پشیمان هرکه بخورد و بداد از آنچه بیلفخت. ن ل: رو بخور و هم بده که گشت پشیمان هرکه نخورد و نداد از آنچه بیلفخت. (3) - ن ل: آنکه مرادش درم الفاختن پیشهء او سوختن و ساختن. (انجمن آرا).