«لغت نامه دهخدا»
[اَ فَ دَ / دِ] (ن مف) نعت مفعولی از الفغدن. اندوخته بود از هر جنس. (فرهنگ اسدی). اندوخته. (فرهنگ اوبهی). اندوخته. مدخر. الفنجیده. الفخته. بیلفغده. بیلفنجیده. رجوع به الفاختن و الفخته شود : بکردار نیکی همی کردمی وز الفغدهء خود همی خوردمی.ابوشکور. بیلفنج وز(1) الفغدهء خویش خور(2) گلو را ز رسی بسر بر مبر(3). ابوشکور (از فرهنگ اسدی ذیل رس). شیر غژم آورد جست از جای خویش و آمد این خرگوش را الفغده پیش.رودکی. (1) - ن ل: و. (2) - ن ل: خود بخور. (3) - ن ل: بسر می مبر.