«لغت نامه دهخدا»
[اِ تِ کَ دَ] (مص مرکب)منتظر بودن. انتظار کشیدن : نظر در قعر چاه افکند اژدهائی سهمناک دید دهان گشاده و افتادن او را انتظار میکرد. (کلیله و دمنه). انتظار میکردم تا مگر در اثنای محاورت از تو کلمه ای زایَد... (کلیله و دمنه). هرکو عمل نکرد و عنایت امید داشت دانه نکشت ابله و دخل انتظار کرد.سعدی. تطنف؛ انتظار کردن. عکم فلاناً؛ انتظار کرد. اعتکاف؛ انتظار چیزی کردن. امشاء؛ انتظار کردن دوا را که شکم راند. (منتهی الارب).