«لغت نامه دهخدا»
[اَ دَ نِ / نَ دَ] (مص مرکب) قرار دادن. گذاشتن. در درون چیزی گذاشتن. در داخل چیزی قرار دادن : گر کسی بودی که زی توام بفکندی خویشتن اندرنهادمی بفلاخن.رودکی(1). - شمشیر اندرنهادن؛ شمشیر کشیدن. با شمشیر حمله بردن : سپاه گروه گروه بر دشمن حمله کردند... خالد [ ابن ولید ] شمشیر اندر نهاد و دشمن را همچنان بهزیمت اندر همی کشت. (تاریخ بلعمی). برآهیخت شمشیر و اندر نهاد گیا را ز خون بر سر افسر نهاد.فردوسی. آن ستونها بسوخت و مقدار پنجاه گز بیفتاد و مسلمانان شمشیر اندر نهادند و بسیار کس را بکشتند. (تاریخ بخارا). || در ابیات زیرحمله کردن است یا بحذف مفعول (شمشیر) : پس اندرنهادند ایرانیان بدان لشکر بی مر چینیان.دقیقی. در حصن بگرفت و اندرنهاد سران را ز خون بر سر افسر نهاد.فردوسی. و رجوع به نهادن شود. (1) - به بوشکور نیز منسوب است.