«لغت نامه دهخدا»
[اَ] (ع اِ) جِ وهم. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء) (المنجد) (غیاث اللغات). آنچه در دل گذرد یا گمان و اعتقاد مرجوح. (آنندراج). - در اوهام آمدن؛ بوهم درآمدن. وصف چیزی به وهم آمدن : تو در کنار من آیی من این طمع نکنم که می نیایدت از حسن وصف در اوهام. سعدی. شمایلی که نیاید بوصف در اوهام خصائصی که نگنجد بذکر در افواه.سعدی. - اوهام پرست؛ خرافاقی. پیرو اوهام. - اوهام پرستی؛ پیروی خرافات. خرافه پرستی.