بالانیدن

«لغت نامه دهخدا»

[دَ] (مص) رویاندن. به رویش داشتن. به برآمدن داشتن. پروردن. پرورش دادن. گوالانیدن. نمو دادن. انماء. (یادداشت مؤلف). نمو دادن. انشاء. (مجمل اللغه): الازکا؛ به نشوء و نمو داشتن. بالانیدن کشت. (زوزنی) (مجمل اللغه). || گذاشتن مویها را تا بروید. (ناظم الاطباء). || جنبانیدن. حرکت دادن. (برهان قاطع) (آنندراج) (ناظم الاطباء). جنبان ساختن. بجنبانی داشتن. || ستودن. توصیف کردن. (ناظم الاطباء). (اما در مآخذ دیگر دیده نشد).
- بربالانیدن؛ به افزونی و رویش داشتن. گوالاندن. اشباب. (منتهی الارب).
- ببالانیدن؛ گوالانیدن. پروردن. پرورش دادن. تنشئه. (زوزنی).
اینستاگرام جدول آنلاین
کانال تلگرام جدول آنلاین

موارد بیشتر