«لغت نامه دهخدا»
[مَ] (ص مرکب)(1) که مغز دارد. مغزدار: لبیب؛ بامعنی. آکنده به معنی. قرین معنی. استوار. پرمغز : مر آن نامه را خوب پاسخ نبشت سخنهای بامغز و فرخ نبشت.فردوسی. نیامدش بامغز گفتار اوی سرش تیزتر شد به آزار اوی.فردوسی. بدو گفت موبد که اندیشه کن کز اندیشه بامغز گردد سخن.فردوسی. || عاقل. خردمند : دو مردیم هردو دلیر و جوان سخنگوی و بامغز دو پهلوان.فردوسی. || که در درون لُبّ دارد. که همه پوست و قشر نیست. که آکنده به لب است؛ گردوی بامغز (مغزدار)، که داخل قشر سخت دانهء روغنی خوردنی دارد؛ گندم بامغز (مغزدار)؛ که همه قشر و پوست نیست و مادهء نشاسته ای و خوردنی دارد. هستهء زردآلوی بامغز (مغزدار)؛ که در درون هستهء مادهء نرم خوراکی دارد. امخاخ، اِمشاش؛ بامغز شدن استخوان. (منتهی الارب). الباب؛ بامغزشدن کشت. (تاج المصادر بیهقی). (1) - از با+ مغز.