«لغت نامه دهخدا»
[هُ] (ص مرکب)(1) که هوش دارد. هوشمند. خردمند. عاقل : جهاندار پور سیاوش منم ز تخم کیان شاه باهش منم.فردوسی. که باشند دانا و دانش پذیر سراینده و باهش و یادگیر.فردوسی. بخندد برین بر خردمند مرد تو گر باهشی گرد یزدان بگرد.فردوسی. وزان پس بکشتش بباران تیر تو گر باهُشی راه مزدک مگیر.فردوسی. و رجوع به هوش شود. (1) - از: با + هش، هوش.