«لغت نامه دهخدا»
[هُ نَ] (ص مرکب)(1) که هنر دارد. هنرمند. صاحب هنر. هنرور. هنری : برادر بدش چند و چندی پسر ز بیگانگان آنکه بد باهنر.فردوسی. بیاورد فرزانگان را پدر بدان تا شود نامور باهنر.فردوسی. || لایق. قابل. متصف به صفات خوب هنری :دلاورترین اسبان کمیت است... و باهنرتر سمند. (از نوروزنامه). و رجوع به هنر شود. (1) - از: با + هنر.