«لغت نامه دهخدا»
(ص مرکب)(1) کسی که هوش دارد. هوشمند. زیرک. کَیِّس. هوشیار : بدین داستان زد یکی مهرنوش پرستار باهوش و پشمینه پوش.فردوسی. شکیبا و باهوش و رای و خرد هزبر ژیان را به دام آورد.فردوسی. بدان مرد باهوش و با رای و شرم بگفتند با لابه بسیار گرم.فردوسی. || آگاه. بیدار. زنده : نمی دانم آن شب که چون روز شد کسی بازداند که باهوش بود. سعدی (طیبات). و رجوع به هوش شود. - با هوش آمدن؛ به هوش آمدن. بخود آمدن. مقابل از خود رفتن و بیخود شدن. افاقه. فواق. (تاج المصادر بیهقی) (ترجمان القرآن). - با هوش دل؛ که هشیار باشد. نبیه : یکی مرد باهوش دل برگزید به ایران فرستاد چون می سزید.فردوسی. (1) - از: با + هوش.