«لغت نامه دهخدا»
[بَ] (ع اِ) چیزی از تن برجسته. (تاج المصادر بیهقی). آبله ریزه که بر اندام برآید. (آنندراج) (منتهی الارب). هرچه از تن و اندام مردم بیرون آید چون ارزن. (زمخشری). جوش. هرچه برجهد از اندام مردم چون خردک و غیر آن. (مهذب الاسماء). آبلهء خرد یا دانهء سرخ یا زرد که از جوشش خون بر اندام پدید آید. (غیاث اللغات)(1). خراج خرد. بثره یکی آن. ج، بثور. (از اقرب الموارد) :ششم از بثرها که بر وی [ زفان ] پدید آید. (ذخیرهء خوارزمشاهی). || بسیار. || اندک (از اضداد است). || زمینی است سنگلاخ سپید. بثره. (منتهی الارب). زمینی است که سنگهای آن مانند سنگلاخ سوخته است اما سپیدرنگ. (از اقرب الموارد). || ریگ چسبیده به زمین که چون آن را کنند آب پیدا گردد. (منتهی الارب). (1) - در غیاث اللغات این کلمه به ضمتین ضبط شده است.