بثره

«لغت نامه دهخدا»

[بُ رَ] (ع اِ) یکی بثر. آبلهء کوچک. (غیاث اللغات). آبله ریزه که بر اندام برآید. (ناظم الاطباء). دمیدگی. جوش. بثور. بثر. آبله گونه. دانهء خرد که بر عضو برآید. سوزه. هرچه برجهد از اندام مردم. خردک. آماس خرد. (ذخیرهء خوارزمشاهی). || ریگ چسبیدهء به زمین که چون آن را کنند آب پیدا گردد. (منتهی الارب). || زمین سنگلاخ سپید. (ناظم الاطباء). || (ص) اندک. || بسیار (این از اضداد است).
اینستاگرام جدول آنلاین
کانال تلگرام جدول آنلاین

موارد بیشتر