«لغت نامه دهخدا»
[بُ زُ کَ دَ] (مص مرکب)بزرگواری و سروری کردن. || کنایه از خویشتن را بچشم دیگران بزرگ وانمودن. (از آنندراج) : اگر کریم بزرگی کند بجای خود است ز چرخ سفله بزرگی نمیتوان برداشت. صائب (از آنندراج). بر خاک آبروی خود ای آسمان مریز هرگز نکرده است بزرگی بما کسی. سلیم (از آنندراج). || بخشش کردن. عفو کردن : که شاها بیش ازینم رنج منمای بزرگی کن به خردان بر ببخشای.نظامی.