بستنی

«لغت نامه دهخدا»

[بَ تَ] (ص لیاقت، اِ مرکب)هرچیز درخور بستن. پارچه ای که بدان دستهء کاغذ و کتاب و دفتر و جز آن را بهم می بندند. (ناظم الاطباء). || لنگ حمام. فوطهء حمام. (در اصطلاح حمامیان). || کسی که بستن وی لازم باشد. درخور بستن. لایق بستن. ازدر بستن :
من اینک به پیش توأم مستمند
بکش کشتنی بستنی را ببند.
فردوسی.
|| هر شربت فسردهء یخ بسته. (ناظم الاطباء). مبردی که از شیر و شکر یا آب میوه ها در یخ افسرند و انواع آنها عبارتند از: بستنی شیر و وانیل، توت فرنگی، آلبالو، و جز آن.
اینستاگرام جدول آنلاین
کانال تلگرام جدول آنلاین

موارد بیشتر