«لغت نامه دهخدا»
[بَ گِ رِ تَ] (مص مرکب)بازماندن و بس کردن. (آنندراج) : مگو کام دل خود را ز حیرت کس نمیگیرد چه میگویی ترا دیدم زبانم بس نمیگیرد. وحید (از آنندراج)(1). (1) - در آنندراج چنین است و ممکن است زبان گرفتن باشد و «بس» قید.