«لغت نامه دهخدا»
[بَ بَ] (اِ) بشمه. پوست دباغت نکرده. (رشیدی). || دانه ای است که دوای چشم است و چشمک و چاکسو نیز گویند. (رشیدی).(1) (1) - در حاشیه رشیدی چاپ بارانی آمده است که: جهانگیری و برهان قاطع و برهان جامع بمعنی فوق (و معنی قبلی) بشمه بمیم است نه بشبه بموحد. و در سروری بشمه نوشته و صاحب سراج تخطئهء رشیدی کرده و گفته بمعنی مذکور (و معنی قبلی) بشمه است نه بشبه. (از رشیدی). رجوع به بشمه شود.