بشورانیدن

«لغت نامه دهخدا»

[بِ دَ] (مص)(1) بشوریدن. بشوراندن. بهم زدن. منقلب کردن. ژولیدن. زیر و زبر کردن : و اگر این نخاع در میان نبودی (در میان عصب و دماغ) هر اندامی که حرکت کردی دماغ از هم بکشیدی و بشورانیدی و مضرت آنرا اندازه نبودی. (ذخیرهء خوارزمشاهی). و رجوع به بشورانیدن و شوراندن شود.
(1) - از: بای تأکید + مصدر شورانیدن.
اینستاگرام جدول آنلاین
کانال تلگرام جدول آنلاین

موارد بیشتر