«لغت نامه دهخدا»
[بَ خَ] (ص)(1) بمعنی بسیار باشد. (برهان). بسیار و فراوان. (ناظم الاطباء)(2). بسیار. (صحاح الفرس) (لغت فرس اسدی) (رشیدی) (انجمن آرا) (سروری) (آنندراج) (اوبهی). بسیار و خیلی. (فرهنگ نظام). زیاد. کثیر. رجوع به فخم شود : بدان ماند بنفشه بر لب جوی که بر آتش زنی(3) گوگرد بفخم. منجیک (از صحاح الفرس و لغت فرس اسدی و دیگران). گه مناظره با کوه اگر سخن رانی ز اعتراض تو بفخم(4) شود معید صدا. کمال اسماعیل (از رشیدی) (جهانگیری و دیگران). || پارچهء جامه را نیز گویند که بر سر چوب درازی ببندند و هرگاه نثار بپاشند نثارچینان بدان از هوا نثار بربایند. (برهان) (ناظم الاطباء). ابزاری بود که نثارچینان بر چوبها دارند تا نثار بر آن بربایند. (صحاح الفرس). پارچه ای که بر چوب درازی برای چیدن نثار بندند فخم است نه بفخم چه بای زایده است و ایشان از اصل کلمه پنداشته اند. (رشیدی) (از فرهنگ نظام) (انجمن آرا) (از آنندراج)(5). پارچه ای است که بر دو سرش چوب بندند و از هوا نثار ربایند. (حاشیهء فرهنگ اسدی خطی نخجوانی) : از گهر(6) گرد کردن بفخم نه شکر چید هیچکس نه درم(7). عنصری (از صحاح الفرس) (از لغت فرس اسدی ص338). (1) - مرحوم دهخدا در مجلهء دانش سال سوم شمارهء 11 و 12 باء را جدا و فخم را جدا دانسته اند ولی قبل از ایشان مؤلف فرهنگ رشیدی و بتبع وی مؤلف انجمن آرا چنین نظری اظهار کرده بودند که عیناً در متن آورده شده است. بهرحال آنچه بنظر میرسد در معنی پارچه ای که بر چوب دارند باء جداست و کلمه حتماً فخم است. (2) - بفجم. (ناظم الاطباء). (3) - ن ل: نهی. (4) - در متن دیوان کمال اسماعیل چ بمبئی مفحم است و این صورت صحیحتر، بنظر می رسد تا بفخم! (5) - آنندراج نظر رشیدی را تأیید کرده و تخم را تصحیف و پخم را افصح دانسته است. (6) - ن ل: بسکه از گرد کردن بفخم. (فرهنگ نظام). از درم. (آنندراج). (7) - در لغت اسدی شاهد برای معنی بسیار آمده است.