«لغت نامه دهخدا»
[بِ وَ دَ] (مص مرکب)(1)استعمال کردن. (ناظم الاطباء: بکار) : وزین در نیز شاپور خردمند بکار آورد با او نکته ای چند.نظامی. || بجا آوردن و انجام دادن. (ناظم الاطباء ذیل بکار) : کنون اندرین هم بکار آورم برو بر فراوان نگار آورم.فردوسی. بد فعل و عوان گرچه شود دوست به آخر هم بر تو به کار آرد یک روز عوانیش. ناصرخسرو. || کشتن و قتل کردن. (ناظم الاطباء ذیل بکار). (1) - مرکب از حرف ب حرف اضافه + کارآوردن