«لغت نامه دهخدا»
[بِ کَ] (اِخ) قریه ای است به سه فرسنگی مرو. (از سمعانی). و رجوع به مرآت البلدان ج1 ص257 شود. بکردار. [ بِ کِ ] (حرف اضافهء مرکب)بطریقه و برفتار و مانند و مثل. (ناظم الاطباء). چون. بسان : چو دریا و چون کوه و چون دشت و راغ زمین شد بکردار روشن چراغ.فردوسی. یکی نامه فرمود پر خشم و جنگ پیامی بکردار تیر خدنگ.فردوسی. زد کلوخی بر هباک آن فژاک شد هباک او بکردار مغاک.طیان مرغزی. بکردار چراغ نیم مرده که هر ساعت فزون گرددْش روغن. منوچهری. تن او را بکردار جامه ست راست که گر بفکند ور بپوشد رواست.اسدی. || (ق مرکب) در عمل. عملاً. مقابل بلفظ : بکردار کرد آنچه با ما بگفت که ما را سپهر بلندست جفت.فردوسی. دوروی و فریبنده و زشتخوست بکردار، دشمن، بدیدار، دوست.اسدی.