«لغت نامه دهخدا»
[بَ] (نف مرکب) بلاجوینده. بلاجوی. جویندهء بلا. فتنه جو : خون دل عاشقان مشتاق در گردن دیدهء بلاجوست.سعدی. || معشوق، بمناسبت شوخی و فتنه جویی و بلاانگیزیش بر عاشق : بگردد تا کجا بیند به گیتی از این شوخی بلاجویی ستمگر.فرخی. و رجوع به بلاجوی شود.