«لغت نامه دهخدا»
[حُ] (ص مرکب) غایب. || غافل و بی خبر. (ناظم الاطباء) : ترا که در لب نوشین هزار گونه شفاست چرا همیشه مرا بیحضور باید داشت؟ ملاشانی تکلو (از آنندراج)(1). || مضطرب. || آزرده و رنجیده. || خشمناک. (ناظم الاطباء). (1) - بمعنی دیگر نیز ایهام دارد.