«لغت نامه دهخدا»
[رَفْ تَ] (مص مرکب) برون رفتن. خارج شدن. خروج. مقابل درآمدن و دخول : باری ما از این شهر بیرون رویم تا مگر ما بنمیریم. (ترجمهء تفسیر طبری). دوات و کاغذ پیش من بنهاد و خود از خرگاه بیرون رفت. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص130). همه دور فلک جور است و تو داغ فلک داری(1) ز پرگار فلک بیرون توانی رفت نتوانی. خاقانی. || عبور کردن. گذر کردن : به پنجاه تیر خدنگش بزد که یک چوبه بیرون نرفت از نمد.سعدی. رجوع به برون رفتن شود. || بمستراح رفتن. برنشستن به بیت الخلاء. به حاجت جای شدن. دفع فضول کردن. به بیت الخلاء برنشستن. سرقدم رفتن. بمستراح شدن. بقضای حاجت شدن. بغایط شدن. عمل کردن شکم. به مبرز شدن. کار کردن شکم : مریض امروز شش بار بیرون رفت. (یادداشت مؤلف). (1) - ن ل: وام فلک. (دیوان، چ سجادی، ص413).