بی نمکی کردن

«لغت نامه دهخدا»

[نَ مَ کَ دَ] (مص مرکب) کنایه از بی وفائی. و بی مزگی و بی وضعی کردن باشد. (از آنندراج) (برهان) :
ز بس که بی نمکی کرد با من این ایام
در آب دیدهء گریان گداختم چو نمک.
(شرفنامهء منیری).
|| بی مزگی کردن. ننری بخرج دادن. کنایه از بی مزگی کردن. (انجمن آرا) :
بی نمکی چند کنی باده نوش
وز جگرم خواه کباب ای غلام.عطار.
اینستاگرام جدول آنلاین
کانال تلگرام جدول آنلاین

موارد بیشتر