«لغت نامه دهخدا»
[بَ تَ / تِ] (ن مف مرکب)محبوس. به بندکرده : دشمنت خسته و بشکسته و پابسته به بند. (از تاریخ بیهقی). پابسن. [بِ / سِن ن / سِ] (ص مرکب)بزادبرآمده. آنکه سنی از او گذشته باشد. - پابسن گذاشتن؛ به سنین میان جوانی و پیری رسیدن.