پاکیزه خوی

«لغت نامه دهخدا»

[زَ / زِ] (ص مرکب)مهذّب :
بدو گفتم ای یار پاکیزه خوی
چه درماندگی پیشت آمد بگوی.سعدی.
شنید این سخن مرد پاکیزه خوی.سعدی.
پاکیزه دل.
[زَ / زِ دِ] (ص مرکب) پاکدل. که دل پاک دارد. که اعتقاد پاک دارد :
زبان باز بگشاد مرد جوان
که پاکیزه دل بود و روشن روان.فردوسی.
زین دادگری باشی و زین حق بشناسی
پاکیزه دلی پاک تنی پاک حواسی.منوچهری.
پاکیزه دل است این ملک شرق و ملک را
پاکیزه دلی باید و پاکیزه دهائی.منوچهری.
نازنینی چو تو پاکیزه دل و پاک نهاد
بهتر آنست که با مردم بد ننشینی.حافظ.
پاکیزه دلی.
[زَ / زِ دِ] (حامص مرکب)پاکدلی :
پاکیزه دل است این ملک شرق و ملک را
پاکیزه دلی باید و پاکیزه دهائی.
منوچهری (دیوان چ دبیر سیاقی ص 96).
پاکیزه دهائی.
[زَ / زِ دَ] (حامص مرکب)زیرکی :
پاکیزه دل است این ملک شرق و ملک را
پاکیزه دلی باید و پاکیزه دهائی.منوچهری.
پاکیزه دین.
[زَ / زِ] (اِ مرکب) دین پاک. دین درست :
دگر هرچه گفتی ز پاکیزه دین [ دین مسیح ]
ز یکشنبدی روزه و آفرین
همه خواند بر ما یکایک دبیر
سخنهای شایسته و دلپذیر
بما بر ز دین کهن ننگ نیست
بگیتی به از دین هوشنگ نیست.فردوسی.
|| (ص مرکب) پاکدین صاحب اعتقاد درست. که عقیدتی راسخ در دین دارد :
چو بشنید شاه آن گرفت آفرین
بر آن نامداران پاکیزه دین.فردوسی.
خردمند باشید و پاکیزه دین
از آفت همه پاک و بیرون ز کین.فردوسی.
همه پهلوانان پاکیزه دین
منوچهر را خواندند آفرین.فردوسی.
ای شه پاکیزه دین ای پادشاه راستین
ای مبارک خدمت تو خلق را امیددار.
فرخی.
پاکیزه دین و پاک نژاد و بزرگ عفو
نیکودل و ستوده خصال و نکوشیم.فرخی.
زهی مظفر پیروزبخت روزافزون
زهی موحّد پاکیزه دین و یزدان دان.فرخی.
آن ستم کز عشق دیدم من مبیناد ایچ کس
جز عدوی خسرو پاکیزه دین پاک راز.
منوچهری.
یکی طعنه میزد که درویش بین
زهی پارسایان پاکیزه دین.سعدی.
ز هر نوع اخلاق او کشف کرد
خردمند و پاکیزه دین بود مرد.سعدی.
پاکیزه رای.
[زَ / زِ] (ص مرکب) پاکرای. که اندیشهء پاک دارد :
چنین داد پاسخ بدو رهنمای
که ای شاه پیروز پاکیزه رای.فردوسی.
چو بشنید زرمهر پاکیزه رای
سبک بند را برگرفتش ز پای.فردوسی.
چو بی رنج باشی و پاکیزه رای
ازو بهره یابی به هر دو سرای.فردوسی.
چنین گفت بهرام جنگ آزمای
بنزد بزرگان پاکیزه رای.فردوسی.
کنون ما بدستوری رهنمای
همان پهلوانان پاکیزه رای.فردوسی.
ببودند بر در زمانی بپای
بپرسید ازو این دو پاکیزه رای.فردوسی.
خروشی برآمد ز پرده سرای
که ای نامداران پاکیزه رای.فردوسی.
هم اندر زمان مرد پاکیزه رای
یکی نامه بنوشت نزد همای.فردوسی.
وزو برتر اسبان جنگی بپای
نشانده بر ایشان دو پاکیزه رای.فردوسی.
دو اشتر بر پیل کرده بپای
نشانده بر ایشان دو پاکیزه رای.فردوسی.
تن کشته را دخمه کردند جای
بگفتار دستور پاکیزه رای.فردوسی.
ز ایران بیامد خجسته همای
خود و نامداران پاکیزه رای.فردوسی.
بدو گفت بهرام پاکیزه رای
که با من بیاید یکی رهنمای.فردوسی.
بزرگان که بودند بر در سرای
بیاوردشان مرد پاکیزه رای.فردوسی.
میانه گزینی بمانی بجای
خردمند خواندت پاکیزه رای.فردوسی.
تو گر بخردی خیز و پیش من آی
خود و فیلسوفان پاکیزه رای.فردوسی.
بقیصر چنین گفت پس رهنمای
که از فیلسوفان پاکیزه رای...فردوسی.
بپوشید زربفت چینی قبای
همه یک دلانید و پاکیزه رای.فردوسی.
بدان کار شایسته شد سوفرای
یکی مایه ور بود پاکیزه رای.فردوسی.
کنون کام رودابه و کام زال
که یزدان ورا داد چونان همال
بگو ای خردمند پاکیزه رای
سخن گر به راز است با ما سرای.فردوسی.
فرستاد یکسر بر سوفرای
بدست یکی مرد پاکیزه رای.فردوسی.
چه نیکوخصال و چه نیکوفعالی
چه پاکیزه طبعی و پاکیزه رائی.فرخی.
|| (اِ مرکب) رای پاکیزه. رای درست. اندیشهء راست :
چنین گفت کین مرد گیتی بپای
بکوبد برزم و بپاکیزه رای.فردوسی.
شوم آنچه گفتم بجای آورم
ز هر گونه پاکیزه رای آورم.فردوسی.
همان رنگ چهرت بجای آورد
بهر کار پاکیزه رای آورد.فردوسی.
من از فرّ او این بجای آورم
همه مرد پاکیزه رای آورم.فردوسی.
کنون هر که دارید پاکیزه رای
ز قنوج وز دنبر و مرغ و مای.فردوسی.
گر این را که گفتی بجای آوری
بکوشی و پاکیزه رای آوری.فردوسی.
پاکیزه رو.
[زَ / زِ رَ / رُو] (نف مرکب)نیک رفتار. درستکار :
یکی سیرت نیکمردان شنو
اگر نیکمردی و پاکیزه رو.سعدی.
پدر بارها گفته بودش به هول
که پاکیزه رو باش و پاکیزه قول.سعدی.
پاکیزه روی.
[زَ / زِ] (ص مرکب)زیباروی. نکومنظر. صبیح المنظر. وُضّاء. (صراح) (منتهی الارب). واضی ء. (منتهی الارب) : به آمل رسید روز آدینه... افزون از پانصد ششصدهزار مرد بیرون آمده بودند مردمان پاکیزه روی و نیکوتر. (تاریخ بیهقی).
دلبند خوب صورت پاکیزه روی را
نقش و نگار و خاتم پیروزه گو مباش.
سعدی.
پاکیزه سرشت.
[زَ / زِ سِ رِ] (ص مرکب)پاک طینت. پاک نهاد. پاک فطرت. پاک سرشت :
عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت
که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت.حافظ.
پاکیزه شدن.
[زَ / زِ شُ دَ] (مص مرکب)طیب. طیبت. تطیاب. (تاج المصادر بیهقی).
اینستاگرام جدول آنلاین
کانال تلگرام جدول آنلاین

موارد بیشتر