«لغت نامه دهخدا»
[اَ] (نف مرکب، اِ مرکب)پاافشار. پای اوژاره. لوح پا: پای افشار جولاه. پای افشار جولاهگان، معلی. (دهار). میدانی. (مهذب الاسماء). رجوع به پاافشار شود : نیست بافنده او بدست افزار نه بماکو نورد و پای افشار. شیخ آذری (از شعوری). پای افشاری کردن. [اَ کَ دَ] (مص مرکب) پافشردن. پای افشردن. استقامت. پایداری.