پای خوشه

«لغت نامه دهخدا»

[شَ / شِ] (ص مرکب) (از پای و خوشه که از خوشیدن بمعنی خشکیدن است) زمین که از بسیاری آمد شد مردمان سخت و صلب شده باشد. رشیدی در ذیل پای خوش و پای خوشه گوید: «زمین گلناک که لگدکوب کرده از کثرت مالش خشک شود، مرکب از پا و خوش که اسم مفعول است از خوشیدن بمعنی خشک شدن». و در ذیل پای خوشه آرد: «یعنی زمینی که تر باشد و به آمد و شد مردم و حیوانات خشک شود چه خوشه بمعنی خشک شده آمده... اما یحتمل که پای خوسته باشد که چنین خوانده باشند. والله اعلم». زمینی را گویند پر از گل و لای که بسبب تردد مردم و حیوانات دیگر بر آن خشک و سخت شده باشد. (برهان) :
بهار پر برگشته ست پای خوشه زمین
بهشت خرم گشته ست خشک شورستان.
فرخی.
پایدار.
(نف مرکب) ثابت. (رشیدی). باثبات. دائم. باقی. استوار. ستوار. پادار. (جهانگیری). قائم. با تاب و توان. قوی. مستقیم. وطید. واطد. وکید. همیشه. پا برجا. پای برجای. جاویدان. با دوام. همیشه. مدام. برقرار. (برهان). مقاوم. پایداری کننده. مقابل ناپایدار : مهتران عجم و سغد و ترک برخاستند و ایشان افزون از ده هزار غلام بودند که یکی از ایشان تیر خطا نکردی گفت [ قتیبه ] اینان بزرگترین همهء عجم اند، بخطر و فخر و پایدارتر عرب اند بحرب. (تاریخ طبری ترجمهء بلعمی).
اگر شهریاری و گر پیشکار
تو اندر گذاری و او پایدار.فردوسی.
سپهری که پشت مرا کرد کوز
نشد پست و گردان بجایست نوز
هر آنچیز کاید همی در شمار
سزد گر نخوانی ورا پایدار.فردوسی.
نباشد همی نیک و بد پایدار
همان به که نیکی بود یادگار.فردوسی.
بخندید سهراب و گفت ای سوار
بزخم دلیران نه ای پایدار.فردوسی.
بدینگونه بر دشت کین پایدار
ندیدیم شاها بهنگام کار.فردوسی.
بیامد براهام و گفت ای سوار
بگفتار خود برنه ای پایدار.فردوسی.
کند آفرین تاج بر شهریار
شود تخت شاهی برو پایدار.فردوسی.
نباشد سپاه تو هم پایدار
چو برخیزد از چارسو کارزار.فردوسی.
بزخم سپهبد نبد پایدار
چه یک بود پیشش چه صد چه هزار.
فردوسی.
نباشد خدنگ مرا پایدار
کجا ز آهنی کرده باشد گذار.فردوسی.
شتر خواست از ساروان دوهزار
هیونان کفک افکن پایدار.فردوسی.
نبد کس بجنگ اندرون پایدار
همه کوه کردند گردان حصار.فردوسی.
بزخمش ندیدم چنان پایدار
نه در پیچش و گردش کارزار.فردوسی.
بدو گفت کای دیو ناسازگار
بزخم دلیران نه ای پایدار.فردوسی.
بگیتی ندیدم چنو [ رستم ] یک سوار
که باشد برزم اندرون پایدار.فردوسی.
گفتم چهار گوهر گشته است پایدار
گفتا مزاج مختلف آرندهء عبر.ناصرخسرو.
بگاه، دشمن تو هست مستعار شها
نه پایدار بود هرچه مستعار بود.قطران.
تا ملک را شرف بود از تاج و تخت تو
از تاج و تخت تو شرف پایدار ملک.
مسعودسعد.
مکرمت کن که بگذرد همه چیز
مکرمت پایدار در دنیاست.مسعودسعد.
تا چرخ و کوه باشد، ملک و بقای تو
چون چرخ پایدار و چو کوه استوار باد.
مسعودسعد.
دل بدان خوش کنم که هیچکسی
در جهان عمر پایدار نداشت.مسعودسعد.
تا کوه قاف باشد بر جای پایدار
چون کوه قاف دولت تو پایدار باد.
مسعودسعد.
سروری را اصل و گوهر برترین سرمایه است
مردم بی اصل و بی گوهر نیابد سروری
سروری چون عارضی باشد نباشد پایدار
پای دارد سروری بر تو چو باشد جوهری.
سوزنی.
تا آخرین سال جهان پایدار باد
صدر جهان که خلق جهان راست صدر و بدر.
سوزنی.
من باری ار به هجو فتم خیزم
تو پایدار باش که تا نفتی.سوزنی.
تا تیغ بی قرار نگردد میان خلق
بر تخت ملک هیچ ملک پایدار نیست.
(از کلیله و دمنه).
مال بی تجارت... پایدار نباشد. (کلیله و دمنه).
عشق بر مرده نباشد پایدار.مولوی.
نیست هر عقل حقیری پایدار
وقت حرص و وقت جنگ و کارزار.
مولوی.
بزرگی نماند بر او پایدار
که مردم بچشمش نمایند خوار.سعدی.
سه چیز پایدار نماند مال بی تجارت و علم بی بحث و ملک بی سیاست. (گلستان).
یار ناپایدار دوست مدار
دوستی را نشاید این غدار.سعدی.
نماند ستمکار بد روزگار
بماند بر او لعنت پایدار.سعدی.
حکم و تمکینت مخلد جاه و قدرت مستدام
عزّ و اقبالت مؤبد ملک وعمرت پایدار.
جلال خوافی.
|| نام خدای تعالی است جل جلاله. || اسب جلد و پادار. (برهان). اسب جلد و قایم. || پائین دار. (فرهنگ رشیدی). || کعبتین قلب. (برهان). || امر از پای داشتن یعنی راسخ و ثابت و استوار باش :
که او را فکندی کنون پای دار
که الوای را من نخوانم سوار.فردوسی.
تو تنها بجنگ آمدی خیرخیر
کنون پای دار و عنان سخت گیر.فردوسی.
عشقبازی را تحمل باید ای دل پایدار
گر ملالی بود بود و ور خطائی رفت رفت.
حافظ.
پایدار آمدن.
[مَ دَ] (مص مرکب) پایدار ماندن :
اگر روز ما پایدار آمدی
جهان را بسی خواستار آمدی.فردوسی.
پایدار بودن.
[دَ] (مص مرکب) مقاومت کردن :
من باری ار به هجو فتم خیزم
تو پایدار باش که تا نفتی.سوزنی.
پایدار ماندن.
[دَ] (مص مرکب) باقی ماندن. بر قرار ماندن. ثابت ماندن :
نماند کسی در جهان پایدار
همه نام نیکو بود یادگار.فردوسی.
شما را خماند همان روزگار
نماند خماننده هم پایدار.فردوسی
پایداره.
[رَ / رِ] (ص مرکب) مددکار. یاری دهنده. (برهان). پایمرد. (جهانگیری) (رشیدی) (برهان) :
زهی مودت تو پایدارهء اقبال
زهی عداوت تو دست موزهء حرمان.
رضی الدین نیشابوری (از فرهنگ جهانگیری).
پایداری.
(حامص مرکب) مقاومت. تاب. استقامت. ایستادگی. پافشاری. دوام :
چو دیدند لهاک و فرشیدورد
چنان پایداری از آن شیرمرد.فردوسی.
باستواری جان و بپایداری کوه
فریفته شد و از راه راست کرد کران.
فرخی.
امیر بخط خویش جو��ب نبشت یکی آنکه تا بوسهل را در او جمالی بزرگ باشد و دیگر که در او پایداری و بصارت تمام بود. (تاریخ بیهقی).
سهل است پایداری تو در مقام وصل
چون دستبرد هجر ببینی بپایدار(1).
خلاق المعانی.
- پایداری کردن؛ مقاومت. استقامت. پافشردن. پای داشتن :
از دست جوانیم چو بربود عنان
پیری چو رکاب پایداری کردی.حافظ.
پای داش.
(اِ مرکب) پاداش. اجر. مزد. پاداشن.
(1) - ن ل: بدار پای. کمال الدین اسماعیل (دیوان ص 119). در این صورت شاهد نیست.
اینستاگرام جدول آنلاین
کانال تلگرام جدول آنلاین

موارد بیشتر