پایست

«لغت نامه دهخدا»

[یِ] (ن مف مرخم) مداوم. بردوام. پیاپی. پیوسته. ناگسیخته : این نیز حصاری بود سخت استوار... و آنجا هفت روز جنگ پایست کرد و حاجت آمد بمعاونت یلان غور. (تاریخ بیهقی).
پایستن.
[یِ تَ] (مص) پایدار ماندن. پائیدن. باقی ماندن. جاویدان بودن. دائم بودن :
ورنه بایدت بزادن نگرایم من
همچنین باشم و نازاده بپایم من.منوچهری.
جهانا چه در خورد و بایسته ای
اگر چند با کس نپایسته ای.ناصرخسرو(1).
چون عزّ من و ذل تو نپایست
هم ذل من و عزّ تو نپاید.مسعودسعد.
|| انتظار بردن :
بگاه معصیت بر اسپ ناشایست
و نابایست و مرکس را نپایستی.
ناصرخسرو (دیوان چ محقق - مینوی ص373).
|| درنگ کردن : چیزی نپایست تا لشکر دررسد با این مقدار مردم جنگ پیوست و بتن عزیز خویش پیش کار برفت با غلامان. (تاریخ بیهقی).
پای ستور.
[یِ سُ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) قوائم حیوان :
نه مطرب که آواز پای ستور
سماع است گر عشق داری و شور.
|| نام سازیست و آن کمینه ترین سازها باشد. (برهان) (جهانگیری).
(1) - در جهانگیری بنام نظامی ثبت شده است.
اینستاگرام جدول آنلاین
کانال تلگرام جدول آنلاین

موارد بیشتر