«لغت نامه دهخدا»
[پِ چَ] (ترکی، اِ) پچک. پچاق. کارد. چاقو : ترک من خورده نبید، دی برم مست رسید وز سر خشم کشید، بر من آن پچقو.سوزنی. از چشمم ار بر آن چچک تو چکد سرشک ترکی مکن بکشتن من برمکش پچک. سوزنی (دیوان ص146). پچکم. [پِ کَ] (اِ) پشکم. (جهانگیری). خانهء تابستانی. غرد. (فرهنگ اسدی نسخهء نخجوانی). خانهء تابستانی که شبکه کرده باشند. (رشیدی). بارگاه و ایوان و صفه. (برهان). طرز. ترد. (فرهنگ اسدی نسخهء نخجوانی). خانه ای که همه سوی آن در و پنجره باشد : از تو حالی نگارخانهء چشم(1) فرش دیبا کشیده بر پچکم.رودکی. هزاران بدو اندرون طاق و خم به پچکم درش نقش باغ ارم.عنصری. رشیدی گوید و بعضی [ این لفظ را ] پیکم گفته اند... و ظاهراً شین را به تصحیف یا خوانده اند. || گرگ. ذئب. (برهان). و رجوع به بجکم شود. (1) - ن ل: از تو عالی نگارخانهء جم... و: از تو خالی نگارخانهء جم...