پخسان

«لغت نامه دهخدا»

[پَ] (نف، ق) صفت بیان حالت از پخسانیدن. بخسان. پژمرده. گداخته و فراهم آمده از غم و درد. (برهان).
شاه ایران از آن کریمتر است
که دل چون منی کند پخسان.فرخی.
|| عشوه کنان. || خرامان. (برهان). و رجوع به بخسان و پخس شود.
اینستاگرام جدول آنلاین
کانال تلگرام جدول آنلاین

موارد بیشتر