پنجک

«لغت نامه دهخدا»

[پُ جَ] (اِ) گلولهء پنبهء حلاجی کرده باشد. (برهان قاطع). گلولهء ندافی کرده برای رشتن. پنجش. پندش. پنده. پند. پاغنده. گاله. (رشیدی). پندک. پاغند. (فرهنگ جهانگیری). کلوچ:
یکی از ایشان پنجک ستان و پنبه فروش
که ریش کاوی نامه است و نام او عنوان.
حکیم زجاجی (از فرهنگ جهانگیری).
اینستاگرام جدول آنلاین
کانال تلگرام جدول آنلاین

موارد بیشتر