«لغت نامه دهخدا»
[زِ جُ تَ] (مص مرکب)پوزش خواستن. پوزش طلبیدن. عذر خواستن: کنون پوزش این همه بازجوی بدین نامداران ایران بگوی...فردوسی. و رجوع به پوزش شود. ط پوزش خواستن. [زِ خوا / خا تَ](مص مرکب) پوزش طلبیدن. عذر خواستن. بحلی خواستن: سیاووش را دید، بر پای خاست بخندید و بسیار پوزش بخواست.فردوسی. و رجوع به پوزش شود. ط پوزش خواه. [زِ خوا / خا] (نف مرکب)عذرخواه. طلبندهء پوزش.