همایون بخت

«لغت نامه دهخدا»

[هُ یومْ بَ] (ص مرکب)خوش بخت. خجسته بخت. کامیاب. موفق :
از سر طالع همایون بخت
رفت سلطان مشرقی بر تخت.نظامی.
آمد آن بانوی همایون بخت
چو عروسان نشست بر سر تخت.نظامی.
من اول بس همایون بخت بودم
که هم باتاج و هم باتخت بودم.نظامی.
اینستاگرام جدول آنلاین
کانال تلگرام جدول آنلاین

موارد بیشتر