اطلس

«لغت نامه دهخدا»

[اَ لَ] (ع ص، اِ) جامهء کهنه. ج، طُلُس. (ناظم الاطباء). ثوب خلق. (از متن اللغه) (از اقرب الموارد). جامهء کهنه. ج، طُلس. (مهذب الاسماء) (ناظم الاطباء) (منتهی الارب) (از متن اللغه). || گرگ درنده(1). (آنندراج) (غیاث). گرگ دیزه. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی) (مهذب الاسماء). گرگ دیزه و گرگ ریخته مو. (مؤید الفضلا). گرگ دیزه یعنی خاک رنگ که بسیاهی زند. (مجمل اللغه). دیزه گون. گرگ موی ریخته. «امعط» که موی آن فروریزد و آن خبیث ترین گونهء گرگ است. (از متن اللغه). گرگ موی ریختهء خاکی رنگ که بسیاهی زند(2). گرگ تیره رنگ سیاهی آمیخته. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب). اکلس: ذئب اطلس؛ ذئب اکلس. || مرد که او را بزشتی متهم کرده باشند. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). کسی که بقبیحی متهم گردد: فلان علیه ثوب اطلس؛ هنگامی گویند که به امر زشتی متهم شود. (از اقرب الموارد) (از متن اللغه). || دزد. (آنندراج) (ناظم الاطباء). سارق. (متن اللغه). لص. (اقرب الموارد). دزد. و فی الحدیث: انه قطع ید مولد اطلس سرق. و قیل اراد اسود وسخاً. و قیل الاطلس اللص. (منتهی الارب). || چرکین جامه. مؤنث آن: طَلْساء. (از متن اللغه). جامهء شوخگن که لون ویژه دارد. (زوزنی). جامه که از شوخ خاکسترگون باشد. (تاج المصادر بیهقی). آن جامه که از خاکستر رنگ شده باشد. (مهذب الاسماء). || تیره یعنی سرخ تیره رنگ. (از منتخب) (از شروح نصاب) (از قران السعدین) (غیاث) (از آنندراج). آنچه رنگ خاکی آن بسیاهی زند. (از متن اللغه). هر آنچه بر رنگ گرگی باشد که رنگ خاکی آن بسیاهی زند. (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب). || چیزی چرک رنگ. (مؤید الفضلا). چرک و ریم. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). وسخ. (اقرب الموارد) (متن اللغه). چارگن. (یادداشت مؤلف). چرکین. چرکی. || سیاه مانند حبشی و مثل آن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). اسود همچون حبشی و مانند آن. (از متن اللغه) (از اقرب الموارد). || درم بی نقش سکه. (غیاث) (آنندراج) (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). درم بی نقش. (مؤید الفضلاء) (مهذب الاسماء). اقچهء بی سکه. درم بی مهر. (لغت خطی). || سادهء بی نقش. (فرهنگ نظام). ساده روده. روت. رُت. (یادداشت مؤلف) :
چو اطلس ساده دل باشیم قاری
ببند نقش چون کمخا نباشیم.
نظام قاری (دیوان البسه ص92).
|| نام قسمی از پارچه که از ابریشم بافته می شود. مثال: امروز من ده ذرع اطلس خریدم. (فرهنگ نظام). نام جامه ای ابریشمین در غایت شهرت. (شرفنامهء منیری). جامهء ابریشمی پرزداری که روی آن پرزدار و پشتش بی پرز باشد و پرزش کمتر از مخمل بود. (ناظم الاطباء). منسوجی از ابریشم در نهایت شهرت. (سروری). دیبای سطبر گنده. (لغت خطی). قماش حریر سادهء معروف است. (شعوری). جامهء بافته از حریر (مولد است). (از متن اللغه). پارچهء ابریشمین که یک سوی آن براق است. (یادداشت مؤلف). جامهء ابریشمی که اکثر از نقش ساده باشد. (غیاث) (آنندراج). و بدین معنی در هندوستان نیز شهرت دارد. (آنندراج). معروف است و به انواع آنرا ساتهن گویند. (لغت خطی). نام پارچهء ابریشمی لال و زرد. (مؤید الفضلاء). ساتین(3) (از کلمهء زیتونی بهمین معنی). (یادداشت مؤلف). معروف است و به انواع و فرنگی آن را ساتهن گویند. (البسهء نظام قاری) :
چو کرم پیله ز من اطلسی طمع دارند
اگر دهند بعمریم نیم برگ از تود.
جمال الدین عبدالرزاق.
زربفت روز را فلک از اطلس هوا
خواهد بر این ممزّج زرکش نثار کرد.
خاقانی.
تا سپس چند گاه از پی بازار خویش
اطلس درّیده ای برد برآرد نگار.خاقانی.
کناغ چند ضعیفی بخون دل بتند
بجمع آری کاین اطلس است و آن سیفور.
ظهیر فاریابی.
نه منعم بمال از کسی بهتر است
خر ار جل اطلس بپوشد خر است.سعدی.
حسن این شاهد کمخا بتو رد ننماید
تا چو اطلس نکنی ساده دل از نقش عیوب.
نظام قاری.
آسمان خرگه و زیلوست زمین خارا کوه
اطلس و تافته دان مهر و مه پرانوار.
نظام قاری (ایضاً البسه ص11).
- امثال: اطلس کهنه شود اما پاتابه نشود.
اطلس کی باشد همتای برد.
اطلس و اکسون لیلی پوست است پوست خواهد هرکه لیلی دوست است.
عطار (از امثال و حکم).
اطلس هرچند کهنه شود پاتابه نمی شود.
اگر اطلس کَنی کمخا بپوشی همان سُفد و سر و سبزی فروشی.؟
اگر زری بپوشی اگر اطلس بپوشی همان کنگرفروشی.
- اطلس آل؛ نوعی اطلس سرخ بوده است :
گل است و لاله چو والای سرخ اطلس آل
لباس شاهد باغ و شکوفه اش چادر.
نظام قاری (دیوان البسه ص16).
اطلس آل در بر سنجاب
این یکی آتش آن رماد شناس.
نظام قاری (ایضاً ص14).
- اطلس بُر؛ آن که جامهء اطلس ببرد و بدوزد. اطلس دوز :
تا بهر عید نوروز هر نوع جامه دوزند
اطلس بران دانا ارمک بران کامل.
نظام قاری (دیوان البسه ص32).
- اطلس پخته؛ حریری که نخ ابریشم آن را در آب جوشانده باشند، در برابر اطلس خام یا کجی در تداول عامه :
خام پوشند و همه اطلس پخته شمرند
زهر نوشند و همه نوش هنیا شنوند.
خاقانی.
- اطلس چرخ؛ چرخ اطلس. فلک اطلس :
بر قد شمط این اطلس چرخ(4)
گرش پهنا بود بالا ندارد.
نظام قاری (دیوان البسه ص64).
گرد دامان شمط گفت سجیف آسا عقل
یافت چون دایره اطلس چرخ دوار.
نظام قاری (ایضاً ص82).
- اطلس چرخی؛ نوعی اطلس بوده است :
ز تیغ و آتش والای سرخ هیجا شد
مثال اطلس چرخی بتاب خسقی خور.
نظام قاری (ایضاً ص18).
اطلس چرخی گردون بهر قد قدر اوست
خیط درزش آفتاب و دکمهء جیبش پرن.
نظام قاری (ایضاً ص36).
رسد بر اطلس چرخی ز مرتبت سر ما
گهی که شاهد والا درآید از در ما.
نظام قاری (ایضاً ص30).
بحسن اطلس چرخی سپهر والا نیست
مثال تافته خورشید عالم آرا نیست.
نظام قاری (ایضاً ص48).
رجوع به دیوان البسه ص3 شود.
- اطلس خام.؛ رجوع به اطلس پخته شود.
- اطلس خانبالغی؛ نوعی اطلس منسوب به خانبالغ :
رخی کز آبله مانند نقش کمخا بود
نمود اطلس خانبالغی ز شوکت و فر.
نظام قاری (دیوان البسه ص15).
- اطلس ختایی یا خطایی؛ نوعی اطلس که در ختا می بافتند. و رجوع به اطلس یزدی شود :
گاه در اطلس خطایی دم
زده از نقش و فکرهای خطا.
نظام قاری (دیوان البسه ص20).
- اطلس رباب؛ صاحب مجموعهء مترادفات اطلس رباب را مترادف قطره دزد و آب دزد و سیه پیل و پیل معلق در هوا، کنایه از ابر دانسته و این شعر را شاهد آورده است:
ز اطلس پرده ها سازد عماری زراندوده
چو زیر هفت چتر سبز باشد سیر و آرامش.
اما شاهد با ترکیب سازگار نیست. رجوع به مجموعهء مترادفات ص23 شود.
- اطلس زربفت؛ اطلسی که با زر بافته باشند :
سلطان رخت اطلس زربفت می نهم
در جیب کویش از در شهوار میکنم.
نظام قاری (دیوان البسه ص26).
اطلس زربفت شمع است و فراویزش لگن.
نظام قاری (ایضاً ص30).
چنین که اطلس زربفت زهره شد طالع
قیاس کردم و پشمینه سنه زحلی است.
نظام قاری (ایضاً ص48).
- اطلس زرکار؛ اطلس زربفت. اطلسی که زر در آن بکار برند :
ای فلک هست کفایت قدک رنگینم
احتیاجیم بدین اطلس زرکار تو نیست.
نظام قاری (دیوان البسه ص41).
- اطلس زری؛ اطلس زرنشانده. اطلس زربفت. اطلس زرنگار.
- اطلس سیاه؛ شب تاریک. (آنندراج). و رجوع به مجموعهء مترادفات ص222 شود.
- اطلس شسته؛ اطلس بی آهار. (یادداشت مؤلف).
- اطلس فلک؛ کنایه از آسمان. فلک اطلس :
ز اطلس فلکم پردهء در طنبی است
بطاقچه مه و خور جام و کاسهء حلبی است.
نظام قاری (دیوان البسه ص49).
ز اطلس فلک ار زآن که خلعتی دوزی
بقد معنی قاری قصیر می آید.
نظام قاری (دیوان البسه ص76).
- اطلس قرمز؛ نوعی اطلس سرخ. رجوع به اطلس آل شود :
اطلس قرمزی ار آل بود طغرایش
شرب بادام نگر مهر بر و با خود دار.
نظام قاری (ص85).
- اطلس کاشی؛ نوعی اطلس که در کاشان بافند :
تا جنس خطایی بود ای اطلس کاشی
در بار منه لاف تو باری چو قماشی.
نظام قاری (دیوان البسه ص112).
و رجوع به اطلس یزدی شود.
- اطلس کمخا؛ نوعی اطلس منقش و یکرنگ، چه کمخا بمعنی جامهء نفیس منقش و یکرنگ است :
قاری این اطلس کمخای نفیس است که خود
همه پشمینه خرانند که در بازارند.
نظام قاری (دیوان البسه ص63).
رجوع به دیوان البسه ص203 شود.
- اطلس کمسان؛ نوعی اطلس بوده است :
برخت دسته نقش ارچه بود خوبی چو لاوسمه
بشرب زرفشان و اطلس کمسان(5) نمی ماند.
نظام قاری (دیوان البسه ص79).
- اطلس گلرنگ؛ اطلسی برنگ گل. اطلس سرخ.
- || در این شعر بمجاز بمعنی خورشید آمده است:
دستگاه صبغه الله از خم نیلی نگر
هر سحر کاین اطلس گلرنگ می آید برون.
نظام قاری (دیوان البسه ص101).
- اطلس گلگون؛ اطلس پرنقش گل. اطلس گلدار :
آفتابی است اطلس گلگون
بخیه ها را برو چو ذره شمار.
نظام قاری (دیوان البسه ص22).
چراغ اطلس گلگون بجامه دان شمعی است
که آفتاب بپروانه خواهد از وی نور.
نظام قاری (دیوان البسه ص33).
- اطلس ماوی؛ نوعی اطلس بوده است و معنی صحیح آن معلوم نشد : رمال خشتگی از جامهء اطلس ماوی بعوض پیروزک سبز برداشت. (دیوان البسه ص140).
اطلس ماویت آب است روان وین دریاب
ملهء خاک که آن است لباس ابرار.
نظام قاری (دیوان البسه ص11).
- اطلس نقاب؛ آن که نقابی از اطلس دارد. آن که نقاب اطلسی پوشد :
در ترکتاز فتنه ز عکس خیال خون
کیوان بشکل هندوی اطلس نقاب شد.
خاقانی.
- اطلس نگار؛ بنقش اطلس. دارای نقش و نگاری چون اطلس :
چون آفتاب زرد و شفق خانهء مرا
از زرد و سرخ زرکش و اطلس نگار کرد.
خاقانی.
- اطلس نما؛ پارچه ها که از ابریشم نیست و چون اطلس براق است. (یادداشت مؤلف).
- اطلس والا؛ نوعی از اطلس نازک لطیف، چه والا بمعنی حریر نازک بسیار لطیف بود که بهترین آن گلناری و چرخی و نازک پرمگسی است. (از دیوان البسه ص205) :
در بر شاهد ما اطلس والا نگرید
چاک در دامن او راه بجایی دارد.
نظام قاری (دیوان البسه ص65).
اگر چون دکمه پابرجا نباشم
قرین اطلس والا نباشم.
نظام قاری (ایضاً ص92).
- اطلس و دیبا؛ پارچه های حریر و ابریشمین :
سخنم در لباس معرفت است
نیست مقصودم اطلس و دیبا.
نظام قاری (دیوان البسه ص21).
- اطلس یزدی؛ نوعی اطلس که در یزد بافند :
اطلس یزدی و کاشی و ختایی دیدم
مثل شاه است و امیر است و سیاهی دربار.
نظام قاری (دیوان البسه ص14).
گر اطلس یزدی ندهد دست زنان را
میسازد اگر زآنکه بسازند بکاشی.
نظام قاری (ایضاً ص112).
- جامهء اطلس؛ لباسی که از اطلس باشد :
گه درآمد بجامهء اطلس
گه درآمد بشیوهء والا.
نظام قاری (دیوان البسه ص20).
- چرخ اطلس؛ فلک اطلس. رجوع به فلک اطلس شود :
دهر ز چرخ اطلسش کرده ردای کبریا
نقش طراز آن ردا عین بقای ایزدی.خاقانی.
- رنگش مثل اطلس شدن؛ سخت سرخ شدن از شرم.
- فلک اطلس؛ نام فلک نهم که از جهت ساده بودن و نداشتن کوکبی اطلس نامیده شد. در علم هیئت قدیم برای هر یک از هفت سیاره (قمر، عطارد، زهره، شمس، مریخ، مشتری، زحل) فلکی مدور و محیط عالم فرض کردند، چه هر یک را حرکتی است علیحده و خود کوکب مثل میخی است مرکوز در فلک خود و حرکتی که از آن کوکب محسوس است از فلک او است. کواکب ثابت همه یک حرکت دارند و برای همه یک فلک (هشتم) کافی است و بالای فلک هشتم و محیط بر آن فلک نهم است که فلک الافلاک و فلک اطلس نامیده شد و حرکت شبانه روزی ستارگان از اوست. در هیئت جدید ستارگان خود متحرکند و زمین هم متحرک است، فرض افلاک لازم نیست و هر ستاره خود فلکی است، چه ف��ک بمعنی چیز مدور و کروی است. (فرهنگ نظام). نام فلک نهم است چون از کواکب خالی است لذا اطلس نامیده شد. (شعوری). بمعنی سطح فلک نهم که سطح محدب آن را عرش گویند زیرا که چنانچه درم بی نقش از نقوش ساده باشد همچنین فلک نهم از نقوش کواکب ساده است. (غیاث) (آنندراج). سطح مقعر فلک نهم که سطح محدب آن را عرش گویند. (ناظم الاطباء). فلک اعظم که در آن ستاره نیست. فلک نهم. و از آنرو اطلس گویند که بعقیدهء متقدمان ساده و خالی از ستاره است. فلک الافلاک. (یادداشت مؤلف).
|| (اِخ) نام سگی. (آنندراج) (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || (اِ) مأخوذ از یونانی، به اصطلاح تشریح فقرهء اول از فقرات گردن که سر بر آن سوار است. (ناظم الاطباء). فقرهء اول عنق که آن را اطلس و فقرهء حامل نیز نامند. (تشریح میرزاعلی ص38). || کتابی که دارای نقشه های جغرافی است. مثال: امروز من یک اطلس دیدم و در این صورت مأخوذ از زبان فرانسه است. (فرهنگ نظام). در اصطلاح جغرافی کتابی که مرتب است از صفحه های نقشهء جغرافی و نوعاً هر کتاب نقشه ای را اطلس نامند مانند اطلس جغرافی و اطلس تشریح. (ناظم الاطباء). نام کتاب نقشه است. (شعوری). و رجوع به کلمهء اطلس (اِخ) شود.
(1) - کذا و ظ: دیزه.
(2) - در متون دیگر و از آن جمله متن اللغه، خاکی رنگ بصورت معنی مستقل آمده است.
(3) - Satin. (4) - شاید اطلس چرخی هم ایهام دارد. و رجوع به اطلس چرخی شود.
(5) - در فهرست لغات دیوان البسه در ذیل کمساندوز آمده است: جرم مجلا و نقشدوز. (ص203).
اینستاگرام جدول آنلاین
کانال تلگرام جدول آنلاین

موارد بیشتر