اندرنوردیدن

«لغت نامه دهخدا»

[اَ دَ نَ وَ دَ] (مص مرکب)درنوردیدن. درپیچیدن. طی کردن. بیکسو نهادن :
زمانه بدین خواجهء سالخورد
همی دیر ماند تو اندرنورد(1).
(شاهنامه بروخیم ج1 ص 29).
گفت من از نرد ننالم همی
نرد بیکسو نه و اندر نورد.فرخی.
و رجوع به درنوردیدن و نوردیدن شود.
(1) - خطاب ابلیس به ضحاک دربارهء کشتن پدر.
اینستاگرام جدول آنلاین
کانال تلگرام جدول آنلاین

موارد بیشتر