انگشت گزیدن

«لغت نامه دهخدا»

[اَ گُ گَ دَ] (مص مرکب)کنایه از تأسف و پشیمانی و ندامت و حیرت باشد. (برهان قاطع) (از انجمن آرا) (از مؤید الفضلاء). تأسف و پشیمانی و حیرت داشتن. (ناظم الاطباء). بتعجب یا از پشیمانی بدندان گرفتن انگشت. (یادداشت مؤلف) :
صورتگر چین از حسد صورت خوبش
هم خامه شکسته ست و هم انگشت گزیده است.
امیر معزی.
عقل هم انگشت خود را می گزد
زانکه جان اینجاست بیجان میروم.
مولوی (از انجمن آرا).
در خواب گزیده لب شیرین گل اندام
از خواب نباشد مگر انگشت گزیده.سعدی.
بزیر تیغ تو از شرم ناشکیبایی
چو شمع میگزم انگشت زینهار خجل.
سعدی (از آنندراج).
اینستاگرام جدول آنلاین
کانال تلگرام جدول آنلاین

موارد بیشتر