بتمامی

«لغت نامه دهخدا»

[بِ تَ] (ق مرکب)(1) تماماً. بتمامت. کام. بالتمام : بتمامی ز عدو پای بباید برکند. (از تاریخ بیهقی چ ادیب ص390). نصراحمد... حال خویش بتمامی با ایشان براند. (تاریخ بیهقی). آنکس که آز بروی وی بتمامی چیره تواند شد... چشم خردش نابینا ماند. (تاریخ بیهقی). استوا؛ بتمامی جوانی رسیدن. (تاج المصادر بیهقی).
(1) - از: ب + تمامی.
اینستاگرام جدول آنلاین
کانال تلگرام جدول آنلاین

موارد بیشتر